نامه های عاشقانه سارا

نامه های عاشقانه جدید2

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:32  توسط گلی  | 

نامه های عاشقانه جدید 3

وقتی قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .
شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم .
يک جور صدای خاص شبيه موسيقی
خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .
يک موسيقی ملايم ...
در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می کشند .
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند .
بعضی از آن ها مدام گريه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .
من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در گذرند .
له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است .
قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است .
گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .
و اين حالت در خواب های من تشديد می شود .
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم .
از اين سکون نمی ترسم ...

گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام .
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا می شود ،
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است .
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذيان می گويم .
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم .
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی .
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .
می دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم .
بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتی هست که خيلی افسرده ام .
از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم .
و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را لگد نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم .
من اين روزها مدام هذيان می گويم
آسمان برای من بنفش است .
بايد کمی قدم بزنم .

برای دیدن ادامه نامه ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:28  توسط گلی  | 

نامه های عاشقانه جدید

خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود
همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود.
توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم.
بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند...
پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت.
مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد...
و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر.
آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم...
کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...

برای دیدن نامه ها روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:26  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري (خیلی جالب)

نامه ها وعکس های جدید

 

بسیار خنده دار

 

برای دیدن روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 14:21  توسط گلی  | 

نامه يه عاشق واسه معشوق..

نمي دونم از كجا شروع كنم؟
از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من’ كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرم’ بزارم’ حرفهاي دلم’ بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات من’ به زندگي بيشتر وابسته مي كنه. هر موقع صداي قشنگت’ مي شنوم دلــــم مي لرزه يه جوري اروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودم’ به تو ميسپارم اگه تو دلم باشي باور نميكني ميگي اين دل هموني كه فكر ميكنم دوستم نداره ولي كاش از چشام بخوني كه حتي بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس باارزش تر. مي دوني ، زندگي من مثل يه كاغذ سياه كه تو نقطه ي سفيدش هستي و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود مي رسه و بزرگتر مي شه و زندگي يه رنگ ديگه با تو مي گيره هيچ كس تو رو از من نمي تونه بگيره حتي خودت چون اسمت ، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمي زارم پاك شه عشقت بـــــرام مثل گلهاي بهاري هر روز تازه تر مي شه به جاي اينكه تكراري شه هر روز بوي قشنگتري به خودش مي گيره عشقت برام خيلي تازه و تازه تر هست مثل بوي بارون مثل بوي ياسمن انقدر از ته دل نفس مي كشم تا بيشتر به بودنت و عشقت معتاد بشم.
اما...

__________________
ای خدا جانم؟!...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:35  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري 5

عزيزم

در تمام لحظات مبهم وسرد و دراوج ويراني دلم
و در زير خروارها خروار خاك ياس
به تو پناه آوردم
وتو
ويرانه قلبم را دوبار آباد ساختي و لحظات مبهم و سرد را پر از شور ونشاط
و مرا كه به مرز نابودي رسيده بودم حيات دوباره بخشيد
هر روز طلوع را مي نگرم
اما
طلوع خورشيد بي تو چه دلگير است و برايم لحظات غروب را تداعي ميكند
دلم ميخواهد هر روز در كنارت باشم
هر روز و لحظه زندگي ام
و در هر طپش قلبم به ياد تو
نگاهم را به نگاهت بدوزم
ولي تو مثل من نبودي
دوست نداشتي مرا ببيني
مي گفتي چه سخت است هر بار كه تو را ميبينم دلتنگ تر ازقبل ميشوم
آيا اين جواب قانع كننده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم شايد چون خودت ميداني وصالمان خيالي بيش نيست نمي خواهي خود را وابسته كني
نمي دانم
براستي نميدانم بر سر عشق ما چه خواهد آمد ؟
آيا روزگار آن را در زير گامهاي خويش پايمال ميكند؟
يا نه
آسمان عشق ما را به افلاك ميبرد؟
نميدانم به خدا نميدانم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:26  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري 4


نامه ی تو چقدر زیبا بود

نامه ی تو چقدر زیبا بود

هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آن را به روی یک دفتر

تا نخورده قشنگ چسباندم

نامه ی تو چقدر خوشبو بود

بوی گل های رازقی می داد

حرفهایت هنوز هم عطر پاییز عاشقی می داد

گفته بودی عجیب که دلتنگی

دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب دلتنگ است

پیش من هم طلوع بی رنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی

خوشم آمد چقدر دانایی

حالی از حال من نپرسیدی

ولی از پشت قاب دلتنگی

زردیم را چه زود فهمیدی

یاس زرد دو خانه آن ور تر

داشت دیشب تو را دعا می کرد

تشنه بود و نبودی و او داشت

التماس پرنده ها می کرد

گفته بودی ز دوری باران

باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی شقایق تشنه

گل سرخ پر از ترک داریم

دوریت کار دست من داده

فاصله میان ما کم نیست

هیچ کس روزگارو اقبالش

مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است

جلوی چشم آرزو هایم

تو خودت را به جای من بگذار

تو خودت را به جای من بگذار

تو دلت سوخت من چه تنهایم

سالها می شود که با عکست

توی این شهر زندگی کردم

با یکی دو تماس کوتاهت

ماه ها رفع تشنگی کردم

ولی آخر چقدر بنشینم

نامه ای حرف روشنی چیزی

گل خشکی میان این کاغذ

که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه

دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم

عکس تازه برای من بفرست

بنویس از خودت از این نامه

دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم

عکس تازه برای من بفرست



+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:26  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري 3

سلام ...
اي دوست بزرگوار و رفيق مهربان
از من به تو سلامي به بزرگي ابرها و ادامه’ صحرا و بلندي ستارگان و گرمي خورشيد و روشنايي ماه ........
نميدانم !!!
آفرين به قلب مهربانت كه جاييست براي من و يا جاي روح در جسمي كوچك
من از تو جدا نميشم اي عزيزم و يا اگه جدا ميشي از من حق باتوست
و جزايي ست براي من ستمگر

دوري براي من تقصيري ندارد مگر خودم و جايگاهي نيست مگر قلب بخشندهء تو
عزيزم :
مرا ببخش و .... به قدم مباركت پس چشمهايم زير قدمت پهنست !!!

يادت در قلبم فراموش نميشود و در تمام اجزا هستي من جريان داري و وجودمو پر ميكني
در صفحه قلبم فقط اسمت رو نوشتي
پس شتاب كن در عشق قبل از اينكه روحم پژمرده شود يا با دستت قلبم رو آزاد كن
فداي تو نفسم و قلبم

اصل اين نامه عربي بوده البته از قديم هم گفتن كه امان از عشق عربي !!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:24  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري 2

می نویسم از تو

از تو ای شادترین ای تازه ترین

....نغمه عشق

تو که سبزترین منظره ای

تو که سرشارترین عاطفه را

.نزد تو پیدا کردم

وتو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا

....شاهد غصه و اندوهم بـــود

!بـــه تو می اندیشم

!بـــه تو می بالم

و از تو می گیرم

هر چه انگیزه درونم دارم

من شباهنگام

آن دم که تو را نزد خود می بینم

بهترین آرامش

برترین خواهش و احساس نیاز

....در دلم می جوشد

!روزها می گذرد

.عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی

.که در این عالم خاکی پیداست

دوســــــــــــتت می دارم

.....از همین نقطه خاکی

تا عرش

دوســــــــــتت می دارم
.....از زمین تا به خدا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:21  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري 1

سلام
ازت ممنونم
به خاطر همه چيز
تو ندونسته نذاشتي من خطا كنم . تو قبل از من بودي اما
ديگه درست نبود بيش از اين از شنيدن نامت به خودم بلرزم
بايد محكم ميشدم
اما چرا مثل يه سنگ؟
برات آرزوي خوشبختي ميكنم و فقط اين وصيت و از من بپذير : هرگز به خودت كم لطفي نكن
هرگز
تو ندونسته چيزاي زيادي به من ياد دادي اما
من الان مثل يه سيستم فرمت شده هستم
چيزي ندارم و هرگز كسي جاي تورو نگرفت و من تورو به بادها سپردم
چهرت يادم رفته مدتهاست تورو نديدم
از خودم در عجبم . ميدوني من چقدر تورو دوست داشتم؟
ازت ممنونم
خدانگهدارت
ميدونم هرگز اينجا نمياي برا همينم اينارو نوشتم
انشاالله امسال اون شاخه اي كه ميخواي قبولي
هميشه تولدت و روزت مبارك
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:18  توسط گلی  | 

نقل قول : نامه عاشقانه به اوني كه دوستش داري

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!

براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!

آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است!

چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!

خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد!

مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش استبخند!

به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.

تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود!

كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخندي

به كودك بودنهاشان كه مي خندي زيبا مي شوي .

بعد بشين در گوشه اي خلوت از تنهايي هايت شعرهايم را بخوان و باورم كن.

مرا و عشقم را! آنوقت ايمان دارم كه از اين بيشتر شاعر مي شوي!

كودكي اگر كه كرده باشي

اگر كه چهار دست و پا در آفتاب روي خاكهاي حياط رفته باشي!!!!! و

به ريش دنيا خنديده باشي! و رفته باشي ،

به اينهمه قصاوت كه خنديده باشي

آنوقت حتما شاعر مي شوي!كودكي اگر كه كرده باشي
مي خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر كه تمام شود حتي!

دارم كودكي هايم را به ياد مي آورم!

تو كه مي خندي جهان به زيبايي لبخند حقيقي كودكيهايم مي شود
كودكي نكرده ام، سالهاست. حالا كه مي تواني ،

حالا كه فقط تو مي تواني بخندانيم ، بخند كه دارم باز ميگردم به كودكي
به روزهاي خنده هاي واقعي ، به روزهاي مهربانيهاي بي مهابا،

به آن روزهايي كه هنوز جدايي را نمي دانستم كه چيست

چه اهميت دارد كه كودكي كرده باشم يا نه، چه اهميت دارد؟

تو كه باشي تو كه مي خندي دوباره كودك مي شوم .

بخند…با من …براي من…همين!

هنوز دوستت دارم و هنوز همين براي ادامه حياتم كفايت مي كند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:11  توسط گلی  | 

غروب . . .

غروب . . .

 

در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:1  توسط گلی  | 

سکوت . . .

سکوت . . .

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:0  توسط گلی  | 

تنها بخشنده ی مهربان

تنها بخشنده ی مهربان

 

 

 

 

از سر نیاز باز می خوانمت

                          ((خــــــــــــدا))

می دانی جز تو مرا کسی به سرای امید نمی برد

امید ...

همان امیدی که در سیاهی سایه های تاریک تنهایی ام گم شده

تو همیشه تنهایم گذاشتی و به حال خودم وا گذاشتی

می دانم این جسم خاکی بی تو هیچ معنایی ندارد

...

دست هایم مانده به درگاه پنجره

صدای واضحی مرا می خواند

آری غروب است

خیره می شوم به آیینه

کسی در آینه از من می پرسد

                 بی قراری باز

                         بی تابی

روی از آن بر می گردانم می گویم

مرا تابی نیست

        اشتیاقی نیست

                 به این دنیا

شکوه از خود دارم چرا نور امید را هر از گاهی گم می کنم

 

به کنار آسمان می روم

 

دست هایم بلند می کنم می گویم

خدایا براستی که تو مهربان ترین مهربانانی پس از گناهم بگذر که تو تنها بخشنده مهربانی

خداوندا مرا ببخش که چشم بر حقیقتی بستم که برایم از روز روشن تر بود

خدایا مرا ببخش که آنقدر مغرور و خودبین بودم

می دانم جرم من این است که مرز بین عشق و دوست داشتن را نمی دانستم

مرزی به فاصله یک قدم و یک نگاه و یا یک جمله

خدایا مرا ببخش که جز شرمندگی چیزی ندارم

حال باید چه کنم

           باید چه کنم تا از درگاهت بی جواب بر نگردم

بار الهی جز تو که من کسی را ندارم که از او بخواهم مرا ببخشد

خدایا مرا ببخش

      ندانسته و بی آنکه بخواهم کسی را از خود ناراحت می کنم

 

                                  مرا ببخش ... مرا ببخش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:59  توسط گلی  | 

خسته ام . . .

خسته ام . . .

 

خسته ام از حرف سكوت

خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است

مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات

شايد باز نتوانم

اما من پر از فردايم

من مقلوب ديروز نخواهم شد

گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره

بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را

من پر از فردايم

در افق فردايم انتظار جايي ندارد

من به دنبال آسمان خواهم بود

به دنبال طلوع ها

به دنبال دري به سوي اميد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:55  توسط گلی  | 

ادامه نامه ها 1

میدونی عزیز دلم وقتی نیستی دلم خیلی برات تنگ
 میشه دلم میخواد همیشه پیش تو باشم با تو باشم
.دلم میخوام عطر تن تو رو همیشه احساس کنم.
همیشه میبینمت توی خوابم توی بیداری وقتی میرم
 بیرون وقتی توی کلاسم که صدام میکنی بر میگردم
 ولی تو نیستی.میدونم یه روزی من رو فراموش میکنی
 ولی عیب نداره من که تو رو فراموش نمیکنم هیچ وقت
 مهربونیهات رو همه چیزهای خوبی که تو داری و دیگران
 ندارن.تمام حرفهای قشنگت رو اون صدای ارامش بخشت رو.
صدای که باعث میشه همه خسنگیهام از یادم بره صدای
که باعث میشه من یادم بره چقدر ازش دورم و نمیتونم
 عطر تنش رو احساس کنم.دلم میخواد فقط برای یه بار
 فقط یک بار بتونم عطر تنت رو احساس کنم فقط یک
 بار دستهام گرمی دستهات رو احساس کنه
 و اون وقتهکه دیگه چیزی از خدا نمیخوام.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 16:31  توسط گلی  |